سرگی زالیگین
هنر وصف واقعیت: یادداشت‌هایی بر کارهای آنتون چخوف (به انضمام خاطرات کنستانتین استانیسلا
سرگی زالیگین
هنر وصف واقعیت: یادداشت‌هایی بر کارهای آنتون چخوف (به انضمام خاطرات کنستانتین استانیسلاوسکی)
ترجمهٔ ناصر مؤذن
انتشارات گوتنبرگ 1353
#ادبیات
#چخوف
#خاطره
#تئاتر
🎧کتاب صوتی ارزشمند
کورش کبیر
نوشته : آلبر شاندور
ترجمه : محمد قاضی

#کورش_کبیر
#تاریخ
#داستان
#خاطره
#صوتی
⬇️⬇️

@yortci_bosjin_pdf
Forwarded From دفتر آیت الله العظمی دوزدوزانی تبریزی
📹 #خاطره آیت الله العظمی #دوزدوزانی از یکی از دیدارهایشان با آیت الله العظمی #بروجردی

#کلیپ

دفتر مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی دوزدوزانی تبریزی

@duzduzani_ir
Forwarded From موسسه امام موسی صدر
💠 روز معلم مبارک
🔹شیوه های متفاوت تدریس امام موسی صدر را بشنوید
#خاطره #فیلم
🔻🔻🔻
@imamsadr
خاطره 🌹

2️⃣4️⃣ تعارف به امام زمان

به تازگی از سفر کربلا برگشته بود،
می‌گفت؛ از خیلی از عراقی‌ها و موکب‌دارها این سوال را می‌پرسیدم که برای چی از کار و زندگی‌تون زدید، این جا ایستادین و به زوار خدمت می‌کنید؟!
یکی گفت: من زندگی‌ام رو مدیون حسین‌ام؛ قول دادم تا آخر عمر نوکری زائرهاشو بکنم.
دیگری گفت: سیر کردن زائر امام حسین خیلی ثواب داره.
دیگری گفت: خدمت به زائرها، خدمت به امام حسینه.
اما از بین این همه، یه جواب خیلی به دلم نشست؛ یه پسر جوان که سینی خرما به دست گرفته بود، در جواب سؤالم در حالی که اشک در چشمش حلقه زده بود، با لهجه‌ی عراقی و صدایی گرفته و دست و پا شکسته به فارسی گفت:
هر سال همه دل خوشی‌ام اینه که فقط یک بار، یکی از این خرماها رو به امام زمان علیه السلام تعارف کرده باشم،
و گفت:
دعای ما هم مثل این دانه‌های خرماهستند.
دعاهای فرجی که می‌خوانیم باید به این امید باشه که شاید یکیشون مورد توجه خدا قرار بگیره و امر ظهور حضرت اصلاح بشه!
ان شاءالله!
@NikooSokhan
#خاطره #اربعین #دعا
t.me/nikoomedia/305
Forwarded From موسسه امام موسی صدر
👆👆 خاطرات دکتر مهی ابوخلیل از روزهایی که شاگرد امام موسی صدر بود .....

🔹آمازون را از درس دینی امام شناختیم نه از جغرافیا
🔹از قطع درختان و آسیب هایی که به زندگی می زند می گفت
🔹نقاشی های نصفه می آورد و وقتی تکمیلشان می کرد نکته ای جالب می گفت

#خاطره
🔻🔻🔻
@imamsadr
Forwarded From موسسه امام موسی صدر
💠 با یک شاخه گل سرخ به ما شیمی و طب و هندسه و دین یاد داد ....

🔹خاطره یکی از شاگردان امام موسی صدر از شيوه تدریس او
#خاطره #فیلم
🔻🔻🔻
@imamsadr
Forwarded From دكتر هادى انصارى
از #زیباترین لحظات 🔹

دوسال پیش در چنین ایامی ، هنگامی که #ستون های ضریح مطهر أمیر المومنین ع را پس از #هشتاد سال تعویض می نمودیم ، هیچگاه با دقت توجه به پنجره های ضریح نکرده بودم زیرا که هنگام زیارت وحضور #زائران ، کمتر به این موارد توجه می گردد. اما در این هنگام که پیرامون #ضریح مطهر خالی از زائران بود وافراد مشغول تعویض ستونهای میان پنجره ها بودند ، ناگاه دقتم به #توپهای پنجره جلب شد ومتوجه شدم که بسیاری از آنها دچار #فرسودگی وخوردگی وسوراخ شده است که این موارد در بخش #بانوان بیشتر به چشم می خورد !
در این هنگام بود که با عکس های متعدد از این موارد ! ومشورت با #تولیت سخت کوش ودلسوز آستانه ، حجة الاسلام والمسلمین سید #نزار حبل المتین
سرانجام تصمیم به تعویض پنجره های ضریح مطهر گرفته شد که این #پروژه در حدود یک سال بطول انجامید تا اینکه پنجره های هفده گانه ضریح مطهر آماده شده وبه مدت دوهفته ، شبانه روز متخصصین وعزیزان کوشش نمودند وسرانجام تمام پنجره های ضریح امیر المومنین ع تعویض گردید، صدها #خاطره زیبا از آن لحظات روحانی در زندگی من ، نقش بست که هیچگاه از ذهن وخاطره من زدودنی نیست!
در این کلیپ ، بخشی از آن لحظات را در معرض دیدگان شما عزیزان قرار دادم که بدون تردید ، شاید هر یک قرن ویا افزون بر آن ، چنین رخداد ولحظات وتوفیقی نصیب گردد!
ضریح مطهر بدون پنجره وجز اینها که در مراحل نصب گرفته پنجره ها ، از رخدادهای منحصر به فردی است که گاه در یک قرن ویا افزون برآن روی می دهد!
السلام علیک یا
#امین الله في أرضه




……………………………
@drhadiansarii
Forwarded From دورهمی یزدیها
#خاطره
#محرم
@Yazdiam
⭕️خاطره بسیار جالب دکتر پاپلی یزدی از روز عاشورا در یزد قدیم
💠قسمت پنجم

🔹يك سالي كه محرم در تابستان بود، محله پشت باغ، بازار شام مفصلي كه نزديك صد متر طول داشت و روي چندين كاميون بي اتاق حمل مي شد، درست كرده بود. در راس بازار، بارگاه يزيد بود. اسراي صحراي كربلا در گوشه اي ايستاده بودند. يزيد، بر صندلي طلايي نشسته بود و سر بريده حضرت ابا عبد الله الحسين -ع- در تشت طلا، جلوي رويش بود و او گاهگاه با عصاي طلايي اش، بر سر و لب و دندان حضرت مي زد و سر بريده، قرآن مي خواند و بلندگو ها كه از باطري ماشين، برق مي گرفتند، تلاوت قرآن را پخش مي كردند.

🔹در گوشه ديگر، بارگاه سفير فرنگ بود كه با چند بچه فرنگي، ايستاده بودند. در آن سال، حاج كاظم آقا گفته بود، و يزيدي باهيبت را از اردكان آورده بودند. «ملا محمد» كه مداح بود، نقش سر بريده را بازي مي كرد. سر او را تراشيده، ريشش را حنا گذاشته و او را در صندوقي چوبي كرده بودند و ته تشت برنجي را سوراخ كرده و طشت سوراخ را طوري دور گردن او گذاشته بودند كه احساس مي شد سر بريده اي در طشت قرار دارد. آن سال، حاج كاظم آقا گفته بود تخته هايي را از روي شانه يزيد رد كنند و بر ديوار صندوق، ميخ كنند؛ به طوري كه ملا محمد نمي توانست، تكان بخورد.

🔹حدود ظهر عاشورا كه در آن سال در تابستان بود، در گرماي 40 درجه يزد، بازار شام محله پشت باغ، به سر ميدان ميرچقماق يزد رسيد. سر بريده، كلام خدا را با صوتي شيوا تلاوت مي كرد. همه نظر ها به طرف سر بريده و بازار شام و اسرا جلب شده بود و زن ها شيون مي كردند. حاج كاظم آقا به يزيد اردكاني گفته بود: "وقتي به سر ميدان مير چقماق رسيديم و من اشاره كردم، عصايت را محكم بر سر و صورت و لب و دندان سر بريده بزن به طوري كه سر بشكند و خون، جاري شود؛ تا مردم، بيشتر گريه كنند و هيات محله پشت باغ، از ساير هيات ها، گوي سبقت را بربايد." هيچ كس از موضوع، جز حاج كاظم و يزيد اردكاني، خبر نداشت.

🔹من هم به علت آنكه پسر عموي حاج كاظم بودم، جزو بچه هاي فرنگي بودم و در يك متري سر بريده و يزيد قرار داشتم و از نزديك، شاهد ماجرا بودم. ديدم كه يزيد، چوبدست زرينش را بلند كرد و بر سر و صورت سر بريده، فرود آورد؛ به طوري كه خون از سر ملا، سرازير شد. ملا به خشم آمد و يك مرتبه و ناخودآگاه به جاي صوت قرآن، شروع كرد به زن و بچه و ايل و تبار يزيد، بدترين فحش ها را نثار كردن و بلندگو ها هم، صدا ها را پخش مي كردند. ده ها نفر صدا زدند: "بلندگو ها را قطع كنيد." ولي تا قطع بلندگو ها، چند ثانيه اي طول كشيد. در اين چند ثانيه، عزا، تبديل به خنده و تعجب شده بود. بالاخره ملا محمد، خود را از صندوق بيرون كشيد و يزيد از جايگاه خود فرود آمد و در خيابان، فرار مي كرد. زن ها غريو "يا حسين يا حسين" كردنشان به آسمان مي رفت و مرد ها با يك چشم مي گريستند و با چشم ديگر مي خنديدند و حاج كاظم از غيظ داشت ديوانه مي شد كه آبروي محله رفت. بار ها حاج كاظم كه متولد سال 1300 است، اين خاطره را براي همه، تعريف كرده است.
⭕️برای مطالعه قسمت های قبلی روی #خاطره ضربه بزنید

💠بزرگترین کانال یزدیها👇
https://t.me/joinchat/AAAAADx2WEgcjUSTZ9CzKQ
Forwarded From دورهمی یزدیها
#خاطره
#محرم
@Yazdiam 🎶
🔲خاطراتی از ماه محرم در یزد قدیم از زبان دکتر محمدحسین پاپلی یزدی
💠قسمت اول

🔹یك دفعه كه به «بیده» رفتم، اول محرم بود. بساط روضه، تعزیه و شبیه بازی در «میبد» و همه آبادی های اطراف میبد مانند بیده، «یخدان»، «خانقاه»، «بفروییه» و ... برقرار بود. در حسینیه بیده هم، روضه خوانی بود؛ ولی از همه مهمتر، بساط آش نذری برقرار بود. واقفی، املاكی را وقف كرده بود كه در ده روز اول محرم، باید از درآمد وقفیات او، آش نذری می پختند. روز اول، همه مردم برای گرفتن آش، رفتند. آش خوشمزه ای بود. همه خوردند. روز دوم، همه مردم هجوم بردند. روز سوم، تعداد مردم كم شد. روز چهارم هم آش تمام شد. روز پنجم در كوچه ها جار می زدند كه مردم بیایند آش ببرند؛ و روز ششم، عده ای، آش ها را برای حیواناتشان -گاو، میش و الاغ- می بردند و فقیر تر ها، آش را می خوردند؛ ولی همه معده ها، خراب شده بود. در همه آبادی های اطراف، آش می پختند و لذا روستا های دور و نزدیك هم آش نمی خواستند. آش ها می ماند؛ ولی باید بر مبنای نیت واقف، در تمام مدت ده روز اول ماه مبارك محرم، آش می پختند. روز هفتم و هشتم، به میش ها و الاغ ها هم آش می دادند و بالاخره روز های آخر، مقدار زیادی از آش ها را در آب قنات می ریختند كه ماهی ها هم بخورند؛ البته ماهی ها هم آش ها را می خوردند و بعضی از آنها به علت اینكه لوبیا و یا نخود را درسته قورت می دادند، می مردند. با پول مواد خام آش ها می شد برای همه مردم كفش خرید؛ ولی باید نیت واقف، عمل می شد.
منبع: کتاب شازده حمام

💠خاطراتی از ماه محرم در یزد قدیم را هر روز ظهر در بزرگترین کانال یزدیها بخوانید👇
https://t.me/joinchat/AAAAADx2WEgcjUSTZ9CzKQ