ما یک سر و گردن از تفنگها بلندتریم
نوشتهی: شاهرخ تندروصالح
ققنوس 1388
امیر ناصری برای یافتن حمید، برادر خود که در نخستین روز جنگ گم شده است به سفری میرود که برای تبادل کشتگان جنگ تدارک دیده شده است. این سفر فرصت بازخوانی خاطرات زندگی پشت سر گذاشته شده خود، خانواده و جامعهای است که در زیر پوست خودشان آرزوی بهشت گمشده را میپرورانند. امیر اسیر جستجوی گمشده دیگران و خود گمشدهاش است. جستجوی پایانناپذیر که انتهای آن را تنها میتوان در کتیبهها و مردگان به تماشا نشست. سفری که پایانش تسلیمشدن به خاموشی و واصلشدن به پوسیدگی و فراموشی است: از خاک برآمدیم و بر باد شدیم . ماجرای
رمان، بر بستر کشاکش باورها و رفتارهای متکی بر خرافهها و سنن منسوخی است که آدمهای جامعه را در موقعیتهای دوزخیشان آموخته روزمرگی میکند . آنها مدام در حال گریختن از یکدیگرند. تلاشهایشان برای رسیدن به زندگی بهتر، ختم به دوزخ واقعیتهایی میشود که اکنون ما را ساختهاند. تم
رمان، واکاوی مرگ، عشق و نفرت است. انقلاب ٥٧ و هشت سال جنگ با موقعیتهایی که ایجاد کرد زندگی انسان ایرانی را در تنور خود گداخت
#رمان
⬇️⬇️