Forwarded From
📓داستان کوتاه
📝ریچارد براتیگان

⬅استودیوی شماری 54
⬅سرجوخه
⬅باد زمینی
⬅پیرزنهای دیوانه این روزها در آمریکا سوار اتوبوس میشوند

#داستان_کوتاه
#ریچارد_براتیگان
Forwarded From درست راه
🔸 〰 ⚜ 🌀 💠 🌀 ⚜ 〰 🔸

طلبه ای بالباس کهنه بر در خانه میرزا آمد و گفت : با میرزا کار دارم  .

گفتند
🔸 〰 ⚜ 🌀 💠 🌀 ⚜ 〰 🔸

طلبه ای بالباس کهنه بر در خانه میرزا آمد و گفت : با میرزا کار دارم .

گفتند : میرزا برای مجتهدین وقت ندارد ، آن وقت تو آمده ای و می گویی با میرزا کار دارم ⁉️

گفت : عیبی ندارد من می روم اما به میرزا بگویید فلانی آمده بود .

ماجرا که به گوش میرزای شیرازی رسید ، با سر و پای برهنه ، بدون عبا و عمامه دوید و طلبه را که در حال رفتن بود ، پیدا کرد و در آغوش گرفت و به گرمی از او استقبال کرد ، همگی تعجب کرده بودند ، وقتی آن طلبه رفت ، از میرزا پرسیدند : آن طلبه کی بود که شما به این شکل با او رفتار کردید ⁉️

میرزا گفت:دوست داشتم ثواب این همه مجتهد که تربیت کردم برای این طلبه باشد و ارزش یک کارش را به من بدهد .

پرسیدند : میرزا مگر او چه کرده است ⁉️

میرزا گفت : این طلبه به یکی از روستاهای سنی نشین رفت و گفت : بچه هایتان را بیاورید تا به صورت کاملا رایگان به آنها قرآن یاد بدهم . آنها وقتی دیدند یکنفر آمده و می خواهد مفت و مجانی به آنها قرآن یاد بدهد ، بچه هایشان را آوردند ، این طلبه از همان اول که قران یاد این بچه ها می داد ، بذر محبت امیرالمؤمنین را در دل این بچه ها کاشت ، این ها بزرگ که شدند شیعه شدند و پدرانشان را از مذهب باطل به مذهب حق راهنمایی کردند، دیری نگذشت که این روستا تماما شیعه شدند . این طلبه ۱۵سال شب ها بر در خانه ها می رفت و یواشکی نانی که آن ها بیرون می انداختند را می خورد ، ۱۵سال اینگونه زحمت کشید تا توانست یک روستا را شیعه کند .

📗 - مصباح الهدی آیت الله وحید خراسانی

#داستان_کوتاه

🔹🔶🔷 @dorostrah 🔷🔶🔹

https://telegram.me/dorostrah
Forwarded From درست راه
🔸 〰 ⚜ 🌀☀️🌙 🌀 ⚜ 〰 🔸

در آن روز که ابراهیم ، فرزند خردسال پیامبر ، از دنیا رفت ‏؛ خورشید ☀️ گرفت
🔸 〰 ⚜ 🌀☀️🌙 🌀 ⚜ 〰 🔸

در آن روز که ابراهیم ، فرزند خردسال پیامبر ، از دنیا رفت ‏؛ خورشید ☀️ گرفت ؛ مردم مدینه گفتند : خورشید به خاطر مرگ ابراهیم پسر پیامبر ، گرفته است ‼️

پیامبر علیه و آله السلام ، با شنیدن این سخن ، به منبر رفتند و فرمودند :

« اى مردم همانا خورشید ☀️ و ماه 🌙 دو نشانه از نشانه‏ هاى قدرت حق تعالى هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و براى مرگ و حیات کسى نمى‏گیرند و هر زمان دیدید آن دو یا یکى از آنها گرفت ، نماز بگزارید .

#داستان_کوتاه

🔹🔶🔷 @dorostrah 🔷🔶🔹

https://telegram.me/dorostrah
Forwarded From ادبیات داستانی
#داستان_کوتاه
#شبهای_قدر

1: ضربت

نگرانی تمام وجودم را فراگرفته بود. دلم آشوب بود. انگار تمام زمین و زمان فریاد می‌کشیدند و می‌گفتند که باز هم دوران آرامش به سر آمده است و باز در حال سقوط به باتلاق بی‌کسی و تنهایی هستیم. تمام روز را بی‌قرار بودم. تمام شب تا وقت سحر چشم بر هم نگذاشتم. وقت سحر حتی لقمه‌ای نخوردم. زیر لب ذکر می‌گفتم و آب زلال وضو را بر صورت می‌ریختم تا بلکه از آتش بلوای درونم اندکی کاسته باشم. بی‌فایده بود. هیچ کدام آرامم نمی‌کرد. ذکرگویان خودم را به پنجره رساندم. مولا امیرالمؤمنین را مثل همیشه آرام و باطمأنینه در راه مسجد دیدم. قدم که برمی‌داشت قلبم بیشتر از قبل بر سینه‌ام می‌کوبید، طوری که انگار فریاد می‌کشید که مولای من پیش‌تر نرو که هر گامت آتشی است که مرا می‌سوزاند و ریشۀ صبرم را می‌خشکاند. عطر عبور مولا در مشامم پیچید. می‌دانستم دقایقی دیگر بر محراب می‌ایستد و قامت نماز می‌بندد. جانمازم را پهن کردم و قامت بستم و در خیال به او اقتدا کردم.


#ضربت_خوردن_حضرت_علی_ع
#اثر_استاد_فرشچیان

@fiction_literature
Forwarded From درست راه
🔹〰 🌀⚜ 💠 ⚜🌀 〰🔹

📅 - ۲۳ ذی الحجه سالروز درگذشت محدث خبیر حاج شیخ عباس قمی رحمت الله علیه صاحب کتاب شریف "مفاتیح الجنان" ، در سال ۱۳۵۹ ه . ق

در قم شخصى بود به نام « عبدالرزاق مسأله گو » كه هميشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها احكام شرعي را براي مردم مى گفت . مرحوم پدرم « كربلائى محمد رضا » از علاقمندان منبر شيخ عبدالرزاق بود به حدى كه هر روز در مجلس او حاضر مى شد و شيخ هم بعد از مسأله گفتن ، كتاب منازل الاخرٍة مرا مى گشود و از روی روایات و احادیث آن براى شنوندگان و حاضران مى خواند .

روزى پدرم به خانه آمد و مرا صدا زد و گفت شيخ عباس ، كاش مثل عبدالرزاقِ مسئله گو مى شدى و مى توانستى منبر بروى و از اين كتاب كه او براى ما مى خواند ، تو هم مى خواندى .

چند بار خواستم بگويم پدرجان ، اين كتاب از آثار و تأليفات من است اما هر بار خوددارى كردم و چيزى نگفتم و فقط عرض كردم دعا بفرمائيد خداوند توفيقى مرحمت نمايد .

🗣 - مرحوم شیخ عباس قمی

#داستان_کوتاه #تقویم_شیعه
goo.gl/jYhomv
#خانه_بدنام
#نجیب_محفوظ
#داستان_کوتاه
Forwarded From " شاهـــراه "
مرد گفت: تعطيله آقا منتظريم اونا كه تو هستن بيان ببنديم بريم.
گفتم: از راه دور اومديم.
گفت: فردا ايشالا.
باران گفت: بابا مى شه تا اينجا اومديم منو سوار شتر كنى؟
مى شد.
نزديك شترها شديم نشسته بودند و نشخوار مى كردند مرد نازنينى كه اتفاقاً اهل نرماشير بم بود با لباس بلند و روشن بلوچى و كلاهى بره اى مالكشان بود.
گفتم: چه جورياست؟
گفت: ده تومن مى گيرم تا پشت باغ شازده مى ريم ميايم حدود دو كيلومتر ...

به باران گفتم: سوار شو.
گفت: تنها مى ترسم مامان هم ...

دست مادرش را گرفتم و با الله بسم الله سوار شد. شتر كه بلند شد هول كردند ريز جيغ زدند و لب گزيدند. مرد شتردار جلو افتاد و رو به تپه هاى ورم كرده ى پشت باغ و آفتاب در حال غروب به راه افتادند.

مرد بلوچى پوش تازيانه نداشت يعني داشت اما نه براي بچه هاى من.
شتر هم لخت و بى محمل نبود.
مسير هم كوتاه بود.
ديدنِ رفتن شان آشوبم كرد .
گام تند كردم نيكان جا ماند.
به كدامشان برسم؟
به بلوچ مرد گفتم: رامه؟
گفت: ها بى زبون كاريت نداره ...
گفتم: افسارشو بده خودم مى برمشون تو از صب خيلى راه رفتى.
از خدا خواسته برگشت.
حالا همه محرم بوديم همه هم مى خنديديم البته خدا از دل من خبر داشت. عرض شكم و پلوهاى شتر به رغم محمل اذيت شان مى كرد.
باران ناليد: بسه خسته شدم پاهام گرفت. مادرش گفت: حالت تهوع گرفتم.
من ساربان بودم.
باران گفت: بنشونش من پياده شم بلد نبودم.

بغض داشت خفه ام مى كرد تپه هاى زيتوني دور دست در اشكم حجمشان كم و زياد مى شد. به هر بدبختى بود برگشتيم. به بلوچ مرد كه رسيديم براى شتر وردى خواند و شتر روى دست هايش نشست دوباره جيغ زدند. نفس نفس بودند. دست هاى عرق كرده شان بوى پشم شتر گرفته بود و چادرهاشان خاكى بود. مسير فقط دو كيلومتر بود. برگشتيم جلوى باغ شازده فالوده فروشى دم باغ به دادم رسيد.
بهانه ش كردم: تا فالوده بخوريد من برم يه سر به ماشين بزنم ... و خدا مى داند چه روضه اى بود و چه اشكى ريختم.
من محرم بودم.
مسير دو كيلومتر بود.
ساربان مهربان بود.
كل قصه نيم ساعت هم نشد ...
شما خودتان زحمت انطباقاتش با روضه هايى كه مى شنويد را بكشيد.

الا لعنت الله علي القوم الظالمين و سيعلم الذين ...

پست #اينستاگرام #حامد_عسكرى
#داستان_کوتاه


@Shahrah
Forwarded From درست راه
🔹〰 🌀⚜ 💠 ⚜🌀 〰🔹

📝 - به مناسبت ۲۷ ذی الحجه سالروز وفات حضرت علی بن جعفر سلام الله علیهما

علی بن جعفر فرزند #امام_صادق علیه السلام و برادر کوچک #امام_کاظم علیه السلام و عموی #امام_رضا علیه السلام ، بود و تا زمان #امام_هادی علیه السلام زنده بوده است . در عریض ، نزدیک مدینه ، سمنان و قم ، بارگاه ‌هایی به این بزرگوار منسوب است .

📖 - در مسجد النبی صلی الله علیه و آله ، در جمع شاگردان بر کرسی تدریس نشسته بود ، ناگاه حضرت #امام_جواد علیه السلام برای زیارت #پیامبر_خدا وارد مسجد شدند . او که مرد کهنسالی بود ، از جای برخاست و بدون آنکه عبا و ردایش را آراسته کند ، به سوی حضرت دوید ، دست حضرت را بوسید و احترام کرد . حضرت جواد پیش از آن که مشغول نماز و زیارت شوند ، به او فرمودند : عمو جان ، بنشین و راحت باش .

وی گفت : 💠 چگونه بنشینم در حالی که شما ایستاده اید 💠

او با تواضع تمام مانند یک فرد کوچک ، ایستاد تا حضرت نماز و زیارت را تمام کردند و از حرم نبوی صلی الله علیه و آله خارج شدند . علی بن جفعر آن حضرت را بدرقه کرد و سپس به جلسه درس برگشت . برخی از شاگردان و حضّار مجلس ، آن جناب را توبیخ و سرزنش کردند که چرا مانند یک برده ، نسبت به وی فروتنی کردی ⁉️ تو فرزند #امام_صادق علیه السلام و عموی پدر اویی . تو کهنسالی و او نوجوان است .

علی بن جعفر رحمت الله علیه در پاسخ گفت :

خاموش باشید ، اگر خداوند متعال صاحب این ریش سفید را سزاوار امامت ندانست و این کودک را شایسته دانست و به او چنان مقامی داد ، من فضیلت او را انکار کنم ⁉️ از سخن شما به خدا پناه می برم . من غلامی از غلامان او هستم .

📙 - کافی ، ج1، ص322

📘 - بحار الأنوار ، ج 50 ، ص36

#تقویم_شیعه #داستان_کوتاه
goo.gl/G7BVte
#داستان_کوتاه - ناسور - هامان
┄═•❁ @Y_1360 ❁•═┄